بهم میگه "تو ما رو باور نداری؛ همونطور که خودتو باور نداری."
و آمیگوی عزیزم، بین خودمون بمونه، اما فکر کنم راست میگه.
فکر کنم ته ته ته قلبم، باور ندارم. که میتونم با لطافت در آغوش کشیده بشم و بدونم که لازم نیست براش تلاشی کنم. که میتونم بمونم و فریاد بکشم و بگم متنفرم و بدونم فردایی برای من هم هست. که میتونم فقط، باشم. شاید.
به گذشته که نگاه میکنم، خیل عظیمی از انسانها رو توی زندگیم میبینم که بهم میگن "نمیفهمم. یعنی واقعا نمیتونی خودتو یکمم شده باور داشته باشی؟ آخه منو نگاه کن، من باورت دارم! چی میشه تو هم یکم داشته باشی؟"
و من لبخند میزنم، سر تکون میدم و میگم حتما. البته. درسته. سعی میکنم.
و آمیگوی عزیزم، من سعی میکنم. کردم، میکنم و خواهم کرد.
آقای ج.پ میگه نوشتن کارایی که توی روز کردی بهت کمک میکنه بدونی کجا بودی و به کجا رسیدی.
شاید برای همینه که اینو اینجا مینویسم؛ اون هم بعد این همه مدت.
دوست دارم بدونم که جایی هست که بتونم ببینمش و یادم بیاد کجا بودم و حالا کجا هستم.
حالا که اینجا وایسادم، توی این نقطه از زندگیم، اتفاق خارقالعادهای نیوفتاده. برای سرطان درمانی پیدا نکردم، نمیدونم چطور میشه سوخت تجدیدپذیر رو کارآمدتر کرد، ایدهای برای رفع فقر و گرسنگی جهان ندارم، نمیتونم کلمات رو اونطوری که باید کنار هم بذارم، با تستهای کانادایی گیج میشم، خط نقاشیهام پر از موجه و در عین حال نه به اندازهی کافی، و مهمتر از همه نمیدونم زندگی من باید چطور باشه.
سادهست گفتن "باید لذت ببری" ولی آمیگو، تو به من بگو، اگه ندونم لذت رو قراره چطوری پیدا کنم، اون وقت قصه از چه قراره؟
هر چی نباشه تو دورهگرد قصهگویی؛ نه من.
آمیگوی عزیزم، توی این نقطه از زندگیم، شلختهترین ذهن ممکن رو دارم.
و این مدرکشه.
و میخوام مدرکش بمونه برای زمانی که تونستم دو سه تا فکر رو از روی زمین بردارم و براشون جای مناسب پیدا کنم.
شاید دلم برای جاشون روی کف ذهنم تنگ بشه، اما خودت بهتر میدونی که جای افکار اونجا نیست.